تبليغاتX
معجزه عشق فرشته ها
معجزه عشق فرشته ها
عید مبعث ...  

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجودست شعر من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد

عشق و ایمان ...  

اره عشق با ايمان هر دو در كنار هم و مكمل همديگه، چه اتحاد زيبا و نا گسستني و محكميه و فكر ميكنم تنها چيزي كه بتونه تو اين دنيا ادما رو از بيهوده زندگي كردن و دنبال سراب بودن نجات بده همين عشق با ايمانه.

وقتي عشقت با ايمان بود ميفهمي چي ميگم و اونقدر عميق و عظیم وبزرگ میشه كه تمام هستي خودت رو در راهش فدا می كني.........

به دريا رفته ميداند مصيبت هاي طوفان راچون هر دوي اينا بدون همديگه ناقص و معيوبن و نه تنها نجات بخش نيست كه گمراه كننده هم هست هم عشق بدون ايمان، هم ايمان بدون عشق

و چقدر زيبا شريعتي توصيف ميكنه:

"ايمان بي عشق اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان اسارت در خود.ايمان بي عشق تعصبي كور است و عشق بي ايمان كوري متعصب.عشق بي ايمان هاي و هويي است براي هيچ و عطشي بسوی سراب و شتاب ديوانه واري است به سوي فريب و دروغي است كه ان را نميشناسي مگر به ان برسي و چون به ان رسيدي همچون سايه اي موهوم محو ميگردد و جز خاكستر ياس و بيزاري و نفرت بر جا نمي ماند .عشق بي ايمان تا هنگامي هست كه معشوق نيست و چون هست شد نيست ميگردد.اين عشق با وصال پايان ميگرد و ان عشق با وصال اغاز.

ايمان بي عشق همچون محفو ظاتي است كه در انبار حافظه محبوس است و علمي جامد و مرده است و با روح در نمي اميزد واين است كه عالمي پديد مي اورد جاهل و ميبينيم كه چه بسيارند و چه زشت،و ايمان بي عشق نيز زنداني است و پر از زنجير و غل و بند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه ميسازد و زندگي كلمه اي بي معني ميگردد و انسان لفظي مهمل و اثارش عبارت است ازريش و تسبيح و مهر نماز و انگشتر عقيق و طهارت دقيق.......

وعشق بي ايمان اثارش عبارت است از زير ابرو برداشتن و قر و غمزه و استعمال كردن و رنگ هاي مختلفه به خود ماليدن و پشت چشم نازك كردن و اخم هاي كه در مواقع خاص حواله ميگردد و غيره كه همه متوجه اسافل اعضا است و بس كه قلمرو اين عشق از اين مرز نميگذرد .

واما ايمان پس از عشق!چه بگويم؟

همين ايمان بي عشق كه موهوماتي زشت و بي روح و منجمد است و همين عشق بي ايمان كه جوش و خروش و شر و شورهايي فصلي از زندگي است كه با پيري يا ازدواج يا كم غذايي يا قرض يا پست اداري يا يك نامزد پولدار ديگري كه پدري دارد حاجي و پا به مرگ منتفي ميشود و چه ميگويم ؟حتي در اوج طغيانش اگر توي خيابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش ميكني"

                                                خدايا بمن عشق با ايمان عطا كن.

 

دلستان با یاد تو گلستان شد ...  
خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم!؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!!!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
ميراث دار پاكي مريم ...  

پاکی مریم

هيچ باغباني را سرزنش نمي كنند كه چرا دور باغ خود حصار و پرچين كشيده است، 

چون باغ بي ديوار از آسيب مصون نيست و ميوه و محصولي براي باغبان نمي ماند.
هيچ كس هم با نام (آزادي) ديوار خانه خود را برنمي دارد و شبها در حياطش را

 باز نمي گذارد، چون خطر رخنه دزد، جدي است.
هيچ صاحب گنج و گوهري هم جواهرات خود را بدون حفاظ ، در معرض ديد رهگذران

 نمي گذارد تا بدرخشد ، جلوه كند و چشم و دل بربايد ، چون خود جواهر، ربوده مي شود.
هر چه كه قيمتي تر باشد، درصد مراقبت از آن بالاتر مي رود، هر چه كه نفيس تر باشد،

بيم ربودن و غارتش بيشتر و مواظبتش لازم تر.
زن به خاطر لطافتي كه دارد، نبايد در دستهاي خشن كامجويان ديو سيرت كه

 نقاب مهرباني و عشق به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آنكه گل عصمتش را چيدند

او را دور اندازند، يا زير پايشان له كنند.

زن به خاطر عصمتي كه دارد و ميراث دار پاكي مريم است،نبايد بازيچه هوس و آلوده به ويروس گناه گردد.
گوهر عفاف و پاكي، كم ارزشتر از طلا و پول و محصول باغ و وسايل خانه نيست.دزدان ايمان و غارت گران شرف نيزفراوانند.
اينكه (دل بايد پاك باشد) بهانه اي براي گريز جاهلانه از همين مصونيت است و آويختن

 به شاخه (لاقيد)، وگرنه از دل پاك هم نبايد جز نگاه و رفتار پاك برخيزد.ظاهر،

 اينه باطن است و...(از كوزه همان برون تراود كه در اوست.)
آن كه ايمان را به لقمه اي نان مي فروشد،آن كه يوسف زيبايي رابا چند سكه قلب عوض مي كند،

آن كه (كودك عفاف) را جلوي صدها گرگ گرسنه مي برد و به تماشا مي گذارد،

روزي هم (پشت ديوار ندامت) اشك حسرت بر دامن پشيماني خواهد ريخت، در آخرت

هم به آتش بي پروايي خود خواهد سوخت.
از اول كه جامه عفاف، سفيد و شفاف است، نبايد گذاشت چركابهء گناه بر ان بپاشد.

از اول بايد مواظب بود كه اين كاسه چيني نشكند و اين جام بلورين ترك برندارد.

از اول نبايد به پاي بيگانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد كه بوته هاي نورس عصمت را لگد مال كند.

 ولي... گريه بي حاصل است و بي ثمر، وقتي كه شاخه شكست و گل چيده شد!!

موعود ...  

جهان سرد و ساکت و خاموش بود.انسان غمگین و افسرده  بود.

خاطره انسان از شعر و شعله و سلام خالی بود.

پرنده یی از بالای سر انسان گذشت و آواز خواند.

انسان گرسنه بود. خم شد سنگ بر دارد. آواز پرنده اغوایش کرد.

سنگ از دستش افتاد گوش به آواز پرنده سپرد انسان گرسنه گوش سپردن بود.

 شعله یی در وجودش سرکشید .

از دهانش شعر تراوید. به پرنده سلام گفت : زمین زیر پایش ترک برداشت.

ساقه یی لرزان از زیر خاک رویید.به گیاه نگاه کرد. انسان گرسنه تماشا بود.

جهان گرم و چراغانی شد.انسان فهمید اکنون رو به رستاخیز آب و گیاه و خورشید دارد.

نسیمی حیات بخش انسان را نوازش کرد. حال انسان به مکاشفه یی شور انگیز تغییر یافت .

 روز نو شد ه بود

  و ةولدی دوباره

 

تولد ...  

شیشه می شکند 

 زندگی می گذرد

 نوروز می اید تابه ما بگوید :

تنها محبت ماندنی است پس از دوستت دارم چه شیشه باشم  چه اسیرسرنوشت    
                                                                                            


... ادامه مطلب
رهایی ...  

 ازادی

  وقتی که دیگر نبود      من به بودنش نیازمند شدم     

 وقتی که دیگر رفت      من به انتظار آمدنش نشستم

 وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد    من اورا دوست داشتم

 وقتی که او تمام کرد     من شروع کردم

وقتی که او تمام شد      من آغاز شدم

و چه سخت است          تنها متولد شدن           مثل تنها زندگی کردن         مثل تنها مردن!

                                                                                        دکتر علی شریعتی

عجب صبری خدا دارد ! ...  

 اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول،که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر،ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !            اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی، گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

 


... ادامه مطلب
محشر کشتی ها ...  
سلام دوستان امروز براتون یه لینک از زیبا ترین کشتی ها گذاشتم

بعد از این همه شعر و داستان واز اینجور چیزها بهتر از این فضا کمی در بیاین!

فعلا یکی از این عکس ها رو می ذارم تا بیشتر وسوسه شین  به کلیک کردن روی لینک!!!!

http://www.boston.com/bigpicture/2009/01/sailing_around_the_world.html

وقتی دیدن برگردین نظر هم بدین

خدا نکنه که روزی عشق درون قلبت منتظر بمونه ...  

 در وفای عشق تو مشهورخوبانم چو شمع       شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست   بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

                                                                                                         حافظ...


... ادامه مطلب
ستایش ...  
خدايا نه آن قدر پاکم که کمکم کني

نه آن قدر بدم که رهايم کني

 ميان اين دو گمم هم خود را و هم تو را آزار ميدهم

 هر چه قدر تلاش مي کنم نتوانستم آني باشم که تو خواستي

 و هر گز دوست ندارم آني باشم که تو رهايم کني

 و آن قدر بي تو تنها هستم که بي تو يعني هيچ يعني پوچ

خدا يا پس مرا ببر ببر به آن چه خودت مي خواهي پروردگارا هيچ وقت رهايم نکن.

اسلام علیک یا ابا عبد الله الحسین ...  

                                                    اسلام علیک یا ابا عبدالله الحسین


 

  دکتر شریعتی : 

 یكى از بهترین و حیات بخش‏ترین سرمایه ‏هایى كه در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است.

 

                                                                 

                                                                                              

پاییز بند و بساطتو جم کردی و رفتی منو هم با سردی ناجوانمردانه زمستان تنها گذاشتی! ...  

زن در ایران ...  
زن در ایران پیش ازاین گوئی که ایرانی نبود            پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می گذشت               زن چه بود آن روزها گر زانکه زندانی نبود

کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد                کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود

در عدالتخانه ی انصاف زن شاهد نداشت                 در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود....

                                                                                     پروین اعتصامی

                                                          


... ادامه مطلب
معجزه عشق در پاییز ...  
یک دلیل که تو بی دلیل ترین و گرانبها ترین گنج روی زمینی این است که

مخلوق خدایی و تنها و بی نظیر خلق شده ای

از میان حدود هفتاد میلیارد انسانی که از ابتدای خلقت تا کنون در روی زمین

زیسته اند هیچ یک همانند تو نبوده اند و تا پایان جهان نیز هیچ انسانی نظیر

تو خلق نخواهند شد

تو هیچ گاه به یکتایی خود واقف نبوده ای و از آن قدردانی نکرده ای

با این حال تو بی نظیر ترین موجود این جهانی

ابر ...  

مرد به آسمان نگاه کرد ، به ابری که می رمید در عالم شب                  

 

 مرد به ابر گفت : نامت چیست ؟                ابر گفت : پاسبان

 

 مرد : از کجا آمدی                                ابر : از بی نهایت

 

 مرد : به کجا می روی                            ابر : به بی نهایت

 

 مرد : چه در دل داری                            ابر : اسراری شگفت

 

 مرد : بازگوی                                      ابر : محرم این راز نیستی

 

 مرد : بهر چه در سفری                          ابر : نظاره گرم بر بازیهای شما

 

 مرد : بازی ؟                                       ابر : همان زندگی کردن

 

 مرد : این قصه را به چه کسی خواهی گفت    ابر : مبدا هستی

 

       و پاسبان شب رفت تا نگاه ناظر خدا باشد بر زمین

 

 به آسمان نگاه کن                                  ابر را دیدی ؟

 

                حال عادلانه بازی کن

اینقدر نظر ندین تا خودم برگای پاییزیمو رنگ کنم!! ...  

پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم

سری جدید معجزه های عشق با روح پاییزی ...  

آیا خون تو آلوده است؟ آیا عفونتی در آن وارد شده است؟

خیر در خون تو بیست و دو میلیون سلول خونی وجود دارد که هر یک میلیون ها

 مولکول است و درون هر ملکول یک اتم است که در هر ثانیه ده میلیون بار دور هسته

 خود می گردد.در هر ثانیه دو میلیون سلول خونی تو می میرند

 و دو میلیون سلول جدید جایگزین آنها می شوند این عمل از اولین لحظه تولد تو

 ادامه داشته است.

تاکنون این راز را نمی دانستی حالا که از آن آگاه شدی

اینقدر ناشکری نکن و نگو من بیمارم (قابل توجه کسانی که  پاییز رو بهونه ای برای

 مریض شدن میدونن تو هیچیت نیست )

پاییز برگ ریزان ...  

به رهي ديدم برگ خزان    
پژمرده ز بيداد زمان
کز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو کرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيک بلا بود

اي برگ ستم ديده پاييزي
آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي

روزي تو هم آغوش گلي بودي
دلداده و مدهوش گلي بودي

اي عاشق شيدا دلداده رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايي باشد نه وفايي
جز ستم ز دل نبرده ام

آه
بارلهش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن زيب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسي بنشست

من ماندم و صد خار ستم
اين پيکر بي جان

اي تازه گل گلشن پژمرده شوي
هر برگ تو افتد به رهي پژمرده ولرزان

به رهي ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
کز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو کرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيک بلا بود

درس سوم ...  

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش...

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه

 و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ،

روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش

 رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی!

روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه

و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه

 و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که

نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان

 که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

 

 نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، 

 فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

 

درس دوم ...  

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار

به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی

 اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم

 از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه:

«اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی

 شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه...

 بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی

 کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و

 تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه:

 «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

               نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس اول ...  

 درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد...

يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟

 کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست

 و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! 

 نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!