|
تمام گلهای نیلوفر دنیا تقدیم تو بهترینم امروز ها ارزش دوست گران است به میزان تمام آلیاژهای
طلا در کهکشان بی راه امروز ها دوست را باید
پرستید بوسید و یاد کرد باید با تمام جان دوستش
داشت باید قدر دانست بایدنامش را هزار بار در
ثانیه تکرار کرد با تمام وجوداز اعماق قلب و بارها رودر رو گفت دوستت دارم ای زیبا
نه
غریب است دوست داشتن.
انسان ها به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه می روند... پائولو کوئیلو
وايزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شاير : -------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------- زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...
در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند .
و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم.... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه... پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند... ................... این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم اطرافیان ما هم همین طورند پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو .
۵ صفت برای مداد صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و تلاش کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني .
شادی آن روزهایم بازگرد ، بازگرد ای خاطرات کودکی ، بر سوار اسب های چوبکی ، خاطرات کودکی زیبا ترند ، یادگاران کهن ماناترند ، درس های سال اول ساده بود ، آب را بابا به سارا داده بود ، مانده در گوشم صدایی چون تگرگ ، خش خش جاروی بابا روی برگ ، همکلاسی های من یادم کنید ، بازهم در کوچه فریادم کنید ، کاش هرگز زنگ تفریحی نبود ، جمع بودیم و تفریقی نبود ، ای دبستانی ترین احساس من ، بازگرد این مشق ها را خط بزن!!!!!
سلام دوستان
ایندفعه براتون 1 آهنگ زیبا گذاشتم البته به در خواست چند تا از دوستان لذت ببرید
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید." است.مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ نتیجه اخلاقی : ضرورت تغییر روش ها برای پیشبرد خیلی از اعمال و استراتژی ها در خیلی از مواقع بهترین رمز موفقیت در زندگیست! بعد از این داستان امروز در لینک ویژه ای که برای دانلود گذاشتم >>>>>>>از اینجا دانلود کنید <<<<<<<
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه >>>>زندگی از نگاه به یک فنجان چای<<<<
دوستان عزیز
از این به بعد در هر پست یک لینک دانلود از زیبا ترین پاورپوینت ها که شامل گزیده ای از سخنان بزرگان و یا افراد ناشناس و تصاویرهای زیبا و روح بخش را براتون می ذارم حتما دانلود کنین پشیمون نمی شین . <<گابریل گارسیا 13 خط برای زندگی >> دنیا هم به آدم های بدبین نیاز داره هم به آدم های خوشبین آدم های خوشبین هواپیما می سازند آدم های بدبین چتر نجات
.. این یعنی "نسبیت..
الماس حاصل فشارهای سخت است
بعد از ۱۰ ماه ...... ... .. .
اره عشق با ايمان هر دو در كنار هم و مكمل همديگه، چه اتحاد زيبا و نا گسستني و محكميه و فكر ميكنم تنها چيزي كه بتونه تو اين دنيا ادما رو از بيهوده زندگي كردن و دنبال سراب بودن نجات بده همين عشق با ايمانه. وقتي عشقت با ايمان بود ميفهمي چي ميگم و اونقدر عميق و عظیم وبزرگ میشه كه تمام هستي خودت رو در راهش فدا می كني......... به دريا رفته ميداند مصيبت هاي طوفان راچون هر دوي اينا بدون همديگه ناقص و معيوبن و نه تنها نجات بخش نيست كه گمراه كننده هم هست هم عشق بدون ايمان، هم ايمان بدون عشق و چقدر زيبا شريعتي توصيف ميكنه: ايمان بي عشق اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان اسارت در خود.ايمان بي عشق تعصبي كور است و عشق بي ايمان كوري متعصب.عشق بي ايمان هاي و هويي است براي هيچ و عطشي بسوی سراب و شتاب ديوانه واري است به سوي فريب و دروغي است كه ان را نميشناسي مگر به ان برسي و چون به ان رسيدي همچون سايه اي موهوم محو ميگردد و جز خاكستر ياس و بيزاري و نفرت بر جا نمي ماند .عشق بي ايمان تا هنگامي هست كه معشوق نيست و چون هست شد نيست ميگردد.اين عشق با وصال پايان ميگرد و ان عشق با وصال اغاز. ايمان بي عشق همچون محفو ظاتي است كه در انبار حافظه محبوس است و علمي جامد و مرده است و با روح در نمي اميزد واين است كه عالمي پديد مي اورد جاهل و ميبينيم كه چه بسيارند و چه زشت،و ايمان بي عشق نيز زنداني است و پر از زنجير و غل و بند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه ميسازد و زندگي كلمه اي بي معني ميگردد و انسان لفظي مهمل و اثارش عبارت است ازريش و تسبيح و مهر نماز و انگشتر عقيق و طهارت دقيق....... وعشق بي ايمان اثارش عبارت است از زير ابرو برداشتن و قر و غمزه و استعمال كردن و رنگ هاي مختلفه به خود ماليدن و پشت چشم نازك كردن و اخم هاي كه در مواقع خاص حواله ميگردد و غيره كه همه متوجه اسافل اعضا است و بس كه قلمرو اين عشق از اين مرز نميگذرد . واما ايمان پس از عشق!چه بگويم؟ همين ايمان بي عشق كه موهوماتي زشت و بي روح و منجمد است و همين عشق بي ايمان كه جوش و خروش و شر و شورهايي فصلي از زندگي است كه با پيري يا ازدواج يا كم غذايي يا قرض يا پست اداري يا يك نامزد پولدار ديگري كه پدري دارد حاجي و پا به مرگ منتفي ميشود و چه ميگويم ؟حتي در اوج طغيانش اگر توي خيابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش ميكني.
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم،
هيچ باغباني را سرزنش نمي كنند كه چرا دور باغ خود حصار و پرچين كشيده است، چون باغ بي ديوار از آسيب مصون نيست و ميوه و محصولي براي باغبان نمي ماند. باز نمي گذارد، چون خطر رخنه دزد، جدي است. نمي گذارد تا بدرخشد ، جلوه كند و چشم و دل بربايد ، چون خود جواهر، ربوده مي شود. بيم ربودن و غارتش بيشتر و مواظبتش لازم تر. نقاب مهرباني و عشق به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آنكه گل عصمتش را چيدند او را دور اندازند، يا زير پايشان له كنند. زن به خاطر عصمتي كه دارد و ميراث دار پاكي مريم است،نبايد بازيچه هوس و آلوده به ويروس گناه گردد. به شاخه (لاقيد)، وگرنه از دل پاك هم نبايد جز نگاه و رفتار پاك برخيزد.ظاهر، اينه باطن است و...(از كوزه همان برون تراود كه در اوست.) آن كه (كودك عفاف) را جلوي صدها گرگ گرسنه مي برد و به تماشا مي گذارد، روزي هم (پشت ديوار ندامت) اشك حسرت بر دامن پشيماني خواهد ريخت، در آخرت هم به آتش بي پروايي خود خواهد سوخت. از اول بايد مواظب بود كه اين كاسه چيني نشكند و اين جام بلورين ترك برندارد. از اول نبايد به پاي بيگانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد كه بوته هاي نورس عصمت را لگد مال كند. ولي... گريه بي حاصل است و بي ثمر، وقتي كه شاخه شكست و گل چيده شد!!
جهان سرد و ساکت و خاموش بود.انسان غمگین و افسرده بود. خاطره انسان از شعر و شعله و سلام خالی بود. پرنده یی از بالای سر انسان گذشت و آواز خواند. انسان گرسنه بود. خم شد سنگ بر دارد. آواز پرنده اغوایش کرد. سنگ از دستش افتاد گوش به آواز پرنده سپرد انسان گرسنه گوش سپردن بود. شعله یی در وجودش سرکشید . از دهانش شعر تراوید. به پرنده سلام گفت : زمین زیر پایش ترک برداشت. ساقه یی لرزان از زیر خاک رویید.به گیاه نگاه کرد. انسان گرسنه تماشا بود. جهان گرم و چراغانی شد.انسان فهمید اکنون رو به رستاخیز آب و گیاه و خورشید دارد. نسیمی حیات بخش انسان را نوازش کرد. حال انسان به مکاشفه یی شور انگیز تغییر یافت . روز نو شد ه بود و ةولدی دوباره
شیشه می شکند زندگی می گذرد نوروز می اید تابه ما بگوید : تنها محبت ماندنی است پس از دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیرسرنوشت
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن! دکتر علی شریعتی
اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول،که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر،ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی، گرم عیش و نوش میدیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم
سلام دوستان امروز براتون یه لینک از زیبا ترین کشتی ها گذاشتم
بعد از این همه شعر و داستان واز اینجور چیزها بهتر از این فضا کمی در بیاین! فعلا یکی از این عکس ها رو می ذارم تا بیشتر وسوسه شین به کلیک کردن روی لینک!!!! http://www.boston.com/bigpicture/2009/01/sailing_around_the_world.html وقتی دیدن برگردین نظر هم بدین
در وفای عشق تو مشهورخوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع حافظ...
خدايا نه آن قدر پاکم که کمکم کني نه آن قدر بدم که رهايم کني ميان اين دو گمم هم خود را و هم تو را آزار ميدهم هر چه قدر تلاش مي کنم نتوانستم آني باشم که تو خواستي و هر گز دوست ندارم آني باشم که تو رهايم کني و آن قدر بي تو تنها هستم که بي تو يعني هيچ يعني پوچ خدا يا پس مرا ببر ببر به آن چه خودت مي خواهي پروردگارا هيچ وقت رهايم نکن.
دکتر شریعتی : یكى از بهترین و حیات بخشترین سرمایه هایى كه در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است.
زن در ایران پیش ازاین گوئی که ایرانی نبود پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می گذشت زن چه بود آن روزها گر زانکه زندانی نبود کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود در عدالتخانه ی انصاف زن شاهد نداشت در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود....
پروین اعتصامی
یک دلیل که تو بی دلیل ترین و گرانبها ترین گنج روی زمینی این است که مخلوق خدایی و تنها و بی نظیر خلق شده ای از میان حدود هفتاد میلیارد انسانی که از ابتدای خلقت تا کنون در روی زمین زیسته اند هیچ یک همانند تو نبوده اند و تا پایان جهان نیز هیچ انسانی نظیر تو خلق نخواهند شد تو هیچ گاه به یکتایی خود واقف نبوده ای و از آن قدردانی نکرده ای با این حال تو بی نظیر ترین موجود این جهانی
مرد به آسمان نگاه کرد ، به ابری که می رمید در عالم شب مرد : از کجا آمدی ابر : از بی نهایت مرد : به کجا می روی ابر : به بی نهایت مرد : چه در دل داری ابر : اسراری شگفت مرد : بازگوی ابر : محرم این راز نیستی مرد : بهر چه در سفری ابر : نظاره گرم بر بازیهای شما مرد : بازی ؟ ابر : همان زندگی کردن مرد : این قصه را به چه کسی خواهی گفت ابر : مبدا هستی و پاسبان شب رفت تا نگاه ناظر خدا باشد بر زمین به آسمان نگاه کن ابر را دیدی ؟ حال عادلانه بازی کن
|
ABOUT ![]()
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص MENU
Home
|