تبليغاتX
معجزه عشق

معجزه عشق

تمام گلهای نیلوفر دنیا تقدیم تو بهترینم


امروز ها ارزش دوست   گران است

به میزان تمام آلیاژهای طلا

  در کهکشان بی راه

امروز ها دوست را باید پرستید

بوسید و یاد کرد

باید با تمام جان دوستش داشت

باید قدر دانست

بایدنامش را هزار بار در ثانیه

        تکرار کرد

با تمام وجوداز اعماق قلب

و بارها رودر رو گفت

دوستت دارم ای زیبا

+نوشته شده در ساعت13:13توسط بهاره | |



نه
تو را مثل برگ گل
میان دفتر خاطراتم
خشک نمی کنم هر گز
چون گلی شاداب
تو را
در گلدان دلم می کارم
و به رسم شبنم ها
عشق را
در عطر تو پیله می کنم
تو می شکوفی ُ من
چه پروانه می شوم
در هوای تو !

+نوشته شده در ساعت23:20توسط بهاره | |



غریب است دوست داشتن.
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛
به بازیش می‌گیریم
هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،
هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر .
 تقصیر از ما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به  گوشمان خوانده شده‌اند
 

+نوشته شده در ساعت2:14توسط بهاره | |



انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه  می روند...
 با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت. در سبد جلو ,صفات نیک خود را می  گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را برصفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم .                     
 در همین زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند,تمامی عیوب او را  می بینیم .بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.

پائولو کوئیلو

+نوشته شده در ساعت2:8توسط بهاره | |



وايزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شاير :
 
چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سايرين هميشه بدشانس هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سايرين از آن محروم می‌مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده ديگر بدشانس هستند؟
آگهی‌هايی در روزنامه‌های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می‌کردند خوش‌شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و   در طول سال‌های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی‌شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش‌های من شرکت کنند.
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش‌شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت‌های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش‌شانس مرتبا با چنين فرصت‌هايی برخورد می‌کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت‌هايی است يا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامه‌ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می‌گفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده‌ايد، 250 پوند پاداش خواهيد گرفت. اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود. با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می‌کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش‌شانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی‌تر از افراد خوش‌شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت‌های غيرمنتظره را مختل می‌کند. در نتيجه، آنها فرصت‌های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می‌دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی می‌روند چنان غرق يافتن جفت بی‌نقصی هستند که فرصت‌های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می‌دهند. آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می‌زنند و از ديدن ساير فرصت‌های شغلی باز می‌مانند. افراد خوش‌شانس آدم‌های راحت‌تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می‌بينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم‌های خوش‌اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می‌کنند.
اول آنها در ايجاد و يافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند،
دوم به قوه شهود (Intuition) گوش می‌سپارند و براساس آن تصميم‌های مثبت می‌گيرند.
سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است.
چهارم نگرش انعطاف‌پذير آنها، بدبياری را به خوش‌اقبالی بدل می‌کند.
در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می‌توان از اين اصول برای خوش‌شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين‌هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش‌شانس در آنها طراحی شده بود. اين تمرين‌ها به آنها کمک کرد فرصت‌های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری                انعطاف نشان دهند.
يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم‌های شادتری شده‌اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم‌تر از هر چيز خوش‌شانس‌تر هستند.       و بالاخره اين که من عامل شانس را کشف کردم.

--------------------------------------------------------------------------------
 
چند نکته برای کسانی که می‌خواهند خوش‌اقبال شوند
به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد.
هر روز چند دقيقه‌ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد.
 

--------------------------------------------------------------------------------


 
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

--------------------------------------------------------------------------------
 
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

 زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...

 

 

+نوشته شده در ساعت10:8توسط بهاره | |



  در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند .

  و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

  یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم....

 درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

  پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند...

  ...................

این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم اطرافیان ما هم همین طورند پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو .

+نوشته شده در ساعت10:45توسط بهاره | |



۵ صفت برای مداد

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي                
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و تلاش کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني .

+نوشته شده در ساعت10:34توسط بهاره | |



 

نوستالوژی

            شادی آن روزهایم بازگرد ، بازگرد ای خاطرات کودکی ، بر سوار اسب های چوبکی ،                    خاطرات کودکی زیبا ترند ، یادگاران کهن ماناترند ، درس های سال اول ساده بود ، آب را بابا به سارا     داده بود ، مانده در گوشم صدایی چون تگرگ ، خش خش جاروی بابا روی برگ ، همکلاسی های من     یادم کنید ، بازهم در کوچه فریادم کنید ، کاش هرگز زنگ تفریحی نبود ، جمع بودیم و تفریقی نبود ، ای دبستانی ترین احساس من ، بازگرد این مشق ها را خط بزن!!!!!

+نوشته شده در ساعت21:32توسط بهاره | |



سلام دوستان

ایندفعه براتون 1 آهنگ زیبا گذاشتم البته به در خواست چند تا از دوستان لذت ببرید

 

>>>>آهنگ رویای پاک از امیر کریمی و مهران فهیمی<<<<

+نوشته شده در ساعت11:25توسط بهاره | |



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده

است.مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: "امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!"

نتیجه اخلاقی : ضرورت تغییر روش ها برای پیشبرد خیلی از اعمال و استراتژی ها در خیلی از مواقع بهترین رمز موفقیت در زندگیست!
 -------------------------

بعد از این داستان امروز در لینک ویژه ای که برای دانلود گذاشتم یک پاورپوینت بسیار زیبا با موزیک متن بسیار زیباتر که واقعا از دستتون میره اگه دانلودش نکنین

>>>>>>>از اینجا دانلود کنید <<<<<<<

+نوشته شده در ساعت19:9توسط بهاره | |



 

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه

يه گذشته فراموش شده بناميشه

نميتوني تو زندگي پيشرفت کني، مگه اينکه

 اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي

 گذشتت از ذهنت بره

>>>>زندگی از نگاه به یک فنجان چای<<<<

+نوشته شده در ساعت18:30توسط بهاره | |



دوستان عزیز

از این به بعد در هر پست یک لینک دانلود از زیبا ترین پاورپوینت ها که شامل گزیده ای از سخنان بزرگان و یا افراد ناشناس  و تصاویرهای زیبا و روح بخش را براتون می ذارم حتما دانلود کنین پشیمون نمی شین .

<<گابریل گارسیا 13 خط برای زندگی >>

دنیا هم به آدم های بدبین نیاز داره هم به آدم های خوشبین

آدم های خوشبین هواپیما می سازند آدم های بدبین چتر نجات 

+نوشته شده در ساعت22:35توسط بهاره | |




انیشتین


هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر
کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار
زیادی جرات نیاز است
 
 دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد... یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛

.. این یعنی "نسبیت..
 
 فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.
 
عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.
 
 من هوش خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.
 
سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
 
 دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.
 
یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصه علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.
 
 مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.
 
حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.
 
زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل بایدحرکت کنید.

+نوشته شده در ساعت19:31توسط بهاره | |



الماس حاصل فشارهای سخت است


اگر در خودتان لیاقت الماس شدن می بینید از فشارهای سخت نترسید.


سعی کن در زندگی مثل زودپز باشی یعنی در اوج جوش آوردنت سوت بزنی.

+نوشته شده در ساعت1:0توسط بهاره | |



 

بعد از ۱۰ ماه

......

...

..

.

+نوشته شده در ساعت20:26توسط بهاره | |



اره عشق با ايمان هر دو در كنار هم و مكمل همديگه، چه اتحاد زيبا و نا گسستني و محكميه و فكر ميكنم تنها چيزي كه بتونه تو اين دنيا ادما رو از بيهوده زندگي كردن و دنبال سراب بودن نجات بده همين عشق با ايمانه.

وقتي عشقت با ايمان بود ميفهمي چي ميگم و اونقدر عميق و عظیم وبزرگ میشه كه تمام هستي خودت رو در راهش فدا می كني.........

به دريا رفته ميداند مصيبت هاي طوفان راچون هر دوي اينا بدون همديگه ناقص و معيوبن و نه تنها نجات بخش نيست كه گمراه كننده هم هست هم عشق بدون ايمان، هم ايمان بدون عشق

و چقدر زيبا شريعتي توصيف ميكنه:

ايمان بي عشق اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان اسارت در خود.ايمان بي عشق تعصبي كور است و عشق بي ايمان كوري متعصب.عشق بي ايمان هاي و هويي است براي هيچ و عطشي بسوی سراب و شتاب ديوانه واري است به سوي فريب و دروغي است كه ان را نميشناسي مگر به ان برسي و چون به ان رسيدي همچون سايه اي موهوم محو ميگردد و جز خاكستر ياس و بيزاري و نفرت بر جا نمي ماند .عشق بي ايمان تا هنگامي هست كه معشوق نيست و چون هست شد نيست ميگردد.اين عشق با وصال پايان ميگرد و ان عشق با وصال اغاز.

ايمان بي عشق همچون محفو ظاتي است كه در انبار حافظه محبوس است و علمي جامد و مرده است و با روح در نمي اميزد واين است كه عالمي پديد مي اورد جاهل و ميبينيم كه چه بسيارند و چه زشت،و ايمان بي عشق نيز زنداني است و پر از زنجير و غل و بند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه ميسازد و زندگي كلمه اي بي معني ميگردد و انسان لفظي مهمل و اثارش عبارت است ازريش و تسبيح و مهر نماز و انگشتر عقيق و طهارت دقيق.......

وعشق بي ايمان اثارش عبارت است از زير ابرو برداشتن و قر و غمزه و استعمال كردن و رنگ هاي مختلفه به خود ماليدن و پشت چشم نازك كردن و اخم هاي كه در مواقع خاص حواله ميگردد و غيره كه همه متوجه اسافل اعضا است و بس كه قلمرو اين عشق از اين مرز نميگذرد .

واما ايمان پس از عشق!چه بگويم؟

همين ايمان بي عشق كه موهوماتي زشت و بي روح و منجمد است و همين عشق بي ايمان كه جوش و خروش و شر و شورهايي فصلي از زندگي است كه با پيري يا ازدواج يا كم غذايي يا قرض يا پست اداري يا يك نامزد پولدار ديگري كه پدري دارد حاجي و پا به مرگ منتفي ميشود و چه ميگويم ؟حتي در اوج طغيانش اگر توي خيابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش ميكني.

+نوشته شده در ساعت19:32توسط بهاره | |



خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم!؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!!!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

+نوشته شده در ساعت22:59توسط بهاره | |



پاکی مریم

هيچ باغباني را سرزنش نمي كنند كه چرا دور باغ خود حصار و پرچين كشيده است، 

چون باغ بي ديوار از آسيب مصون نيست و ميوه و محصولي براي باغبان نمي ماند.
هيچ كس هم با نام (آزادي) ديوار خانه خود را برنمي دارد و شبها در حياطش را

 باز نمي گذارد، چون خطر رخنه دزد، جدي است.
هيچ صاحب گنج و گوهري هم جواهرات خود را بدون حفاظ ، در معرض ديد رهگذران

 نمي گذارد تا بدرخشد ، جلوه كند و چشم و دل بربايد ، چون خود جواهر، ربوده مي شود.
هر چه كه قيمتي تر باشد، درصد مراقبت از آن بالاتر مي رود، هر چه كه نفيس تر باشد،

بيم ربودن و غارتش بيشتر و مواظبتش لازم تر.
زن به خاطر لطافتي كه دارد، نبايد در دستهاي خشن كامجويان ديو سيرت كه

 نقاب مهرباني و عشق به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آنكه گل عصمتش را چيدند

او را دور اندازند، يا زير پايشان له كنند.

زن به خاطر عصمتي كه دارد و ميراث دار پاكي مريم است،نبايد بازيچه هوس و آلوده به ويروس گناه گردد.
گوهر عفاف و پاكي، كم ارزشتر از طلا و پول و محصول باغ و وسايل خانه نيست.دزدان ايمان و غارت گران شرف نيزفراوانند.
اينكه (دل بايد پاك باشد) بهانه اي براي گريز جاهلانه از همين مصونيت است و آويختن

 به شاخه (لاقيد)، وگرنه از دل پاك هم نبايد جز نگاه و رفتار پاك برخيزد.ظاهر،

 اينه باطن است و...(از كوزه همان برون تراود كه در اوست.)
آن كه ايمان را به لقمه اي نان مي فروشد،آن كه يوسف زيبايي رابا چند سكه قلب عوض مي كند،

آن كه (كودك عفاف) را جلوي صدها گرگ گرسنه مي برد و به تماشا مي گذارد،

روزي هم (پشت ديوار ندامت) اشك حسرت بر دامن پشيماني خواهد ريخت، در آخرت

هم به آتش بي پروايي خود خواهد سوخت.
از اول كه جامه عفاف، سفيد و شفاف است، نبايد گذاشت چركابهء گناه بر ان بپاشد.

از اول بايد مواظب بود كه اين كاسه چيني نشكند و اين جام بلورين ترك برندارد.

از اول نبايد به پاي بيگانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد كه بوته هاي نورس عصمت را لگد مال كند.

 ولي... گريه بي حاصل است و بي ثمر، وقتي كه شاخه شكست و گل چيده شد!!

+نوشته شده در ساعت18:33توسط بهاره | |



جهان سرد و ساکت و خاموش بود.انسان غمگین و افسرده  بود.

خاطره انسان از شعر و شعله و سلام خالی بود.

پرنده یی از بالای سر انسان گذشت و آواز خواند.

انسان گرسنه بود. خم شد سنگ بر دارد. آواز پرنده اغوایش کرد.

سنگ از دستش افتاد گوش به آواز پرنده سپرد انسان گرسنه گوش سپردن بود.

 شعله یی در وجودش سرکشید .

از دهانش شعر تراوید. به پرنده سلام گفت : زمین زیر پایش ترک برداشت.

ساقه یی لرزان از زیر خاک رویید.به گیاه نگاه کرد. انسان گرسنه تماشا بود.

جهان گرم و چراغانی شد.انسان فهمید اکنون رو به رستاخیز آب و گیاه و خورشید دارد.

نسیمی حیات بخش انسان را نوازش کرد. حال انسان به مکاشفه یی شور انگیز تغییر یافت .

 روز نو شد ه بود

  و ةولدی دوباره

 

+نوشته شده در ساعت16:32توسط بهاره | |



شیشه می شکند 

 زندگی می گذرد

 نوروز می اید تابه ما بگوید :

تنها محبت ماندنی است پس از دوستت دارم چه شیشه باشم  چه اسیرسرنوشت    
                                                                                            


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در ساعت15:10توسط بهاره | |



 ازادی

  وقتی که دیگر نبود      من به بودنش نیازمند شدم     

 وقتی که دیگر رفت      من به انتظار آمدنش نشستم

 وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد    من اورا دوست داشتم

 وقتی که او تمام کرد     من شروع کردم

وقتی که او تمام شد      من آغاز شدم

و چه سخت است          تنها متولد شدن           مثل تنها زندگی کردن         مثل تنها مردن!

                                                                                        دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در ساعت18:38توسط بهاره | |



 اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول،که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر،ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !            اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی، گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در ساعت11:58توسط بهاره | |



سلام دوستان امروز براتون یه لینک از زیبا ترین کشتی ها گذاشتم

بعد از این همه شعر و داستان واز اینجور چیزها بهتر از این فضا کمی در بیاین!

فعلا یکی از این عکس ها رو می ذارم تا بیشتر وسوسه شین  به کلیک کردن روی لینک!!!!

http://www.boston.com/bigpicture/2009/01/sailing_around_the_world.html

وقتی دیدن برگردین نظر هم بدین

+نوشته شده در ساعت13:44توسط بهاره | |



 در وفای عشق تو مشهورخوبانم چو شمع       شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست   بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

                                                                                                         حافظ...


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در ساعت13:34توسط بهاره | |



خدايا نه آن قدر پاکم که کمکم کني

نه آن قدر بدم که رهايم کني

 ميان اين دو گمم هم خود را و هم تو را آزار ميدهم

 هر چه قدر تلاش مي کنم نتوانستم آني باشم که تو خواستي

 و هر گز دوست ندارم آني باشم که تو رهايم کني

 و آن قدر بي تو تنها هستم که بي تو يعني هيچ يعني پوچ

خدا يا پس مرا ببر ببر به آن چه خودت مي خواهي پروردگارا هيچ وقت رهايم نکن.

+نوشته شده در ساعت21:47توسط بهاره | |



                                                    اسلام علیک یا ابا عبدالله الحسین


 

  دکتر شریعتی : 

 یكى از بهترین و حیات بخش‏ترین سرمایه ‏هایى كه در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است.

 

                                                                 

                                                                                              

+نوشته شده در ساعت23:1توسط بهاره | |



+نوشته شده در ساعت22:19توسط بهاره | |



زن در ایران پیش ازاین گوئی که ایرانی نبود            پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می گذشت               زن چه بود آن روزها گر زانکه زندانی نبود

کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد                کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود

در عدالتخانه ی انصاف زن شاهد نداشت                 در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود....

                                                                                     پروین اعتصامی

                                                          


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در ساعت17:46توسط بهاره | |



یک دلیل که تو بی دلیل ترین و گرانبها ترین گنج روی زمینی این است که

مخلوق خدایی و تنها و بی نظیر خلق شده ای

از میان حدود هفتاد میلیارد انسانی که از ابتدای خلقت تا کنون در روی زمین

زیسته اند هیچ یک همانند تو نبوده اند و تا پایان جهان نیز هیچ انسانی نظیر

تو خلق نخواهند شد

تو هیچ گاه به یکتایی خود واقف نبوده ای و از آن قدردانی نکرده ای

با این حال تو بی نظیر ترین موجود این جهانی

+نوشته شده در ساعت17:35توسط بهاره | |



مرد به آسمان نگاه کرد ، به ابری که می رمید در عالم شب                  

 

 مرد به ابر گفت : نامت چیست ؟                ابر گفت : پاسبان

 

 مرد : از کجا آمدی                                ابر : از بی نهایت

 

 مرد : به کجا می روی                            ابر : به بی نهایت

 

 مرد : چه در دل داری                            ابر : اسراری شگفت

 

 مرد : بازگوی                                      ابر : محرم این راز نیستی

 

 مرد : بهر چه در سفری                          ابر : نظاره گرم بر بازیهای شما

 

 مرد : بازی ؟                                       ابر : همان زندگی کردن

 

 مرد : این قصه را به چه کسی خواهی گفت    ابر : مبدا هستی

 

       و پاسبان شب رفت تا نگاه ناظر خدا باشد بر زمین

 

 به آسمان نگاه کن                                  ابر را دیدی ؟

 

                حال عادلانه بازی کن

+نوشته شده در ساعت9:35توسط بهاره | |